پرندهگان بيمارند
پرندهگان بيمارند
پر میريزندُ
پرواز، از ياد میبرند
آشيانهها آلوده است
به درد ِ فراموشی
عنکبوتهایِِِ خاکستري
تار میتنند
بر سکونِ آشيانههای خاموش
پرندگانِ بیبال و پر
برهنه و شرمگين
بیهيچ جنبش
بیآرزويِ پرواز
در آشيانهها
میپوسند و میميرند
بیآواز و بیفرياد!
پرندهگان بيمارند
برهنهتن و تهیآرزو
در آفتابِ سوزان برشته میشوند
و از سرمایِ درون میميرند
...
آسمان بیپرنده مانده است
پرندهگان بيمارند!
درخت
در پيچوخم ِ واژههای بشکسته
گم شدم
آنگاه که کندیِِ قلم
ذرهذره میخراشيد
سپيدیِ نازکتن ِ کاغذ را
و از سياهجوهر
چکه چکه
بهار میباريد
بهار!
تن سردِ خاک اما
رويش جوانه را
به ريشههای تبآلوده
پيشکش نکرد
نه جوانه و نه شکوفه
شاخههای پوک و کرمخورده
آشيان هيچ پرندهای نشد
از درون پوسيد
درخت پوسيد
درخت خشکيد
درخت گمشد
بلندقامتاش اما
هرگز نهخميد.
خوابِ چشمهیِ رويا
درخوابِ ستارهگانِ دور
جشمهیِ نقره جوشيد
از خروش ِ چشمهیِ رويا
برکهیِ سيمگون شد سيراب
بر تن ِ سردِ کوهسار لغزيد
تن ِشب سرخ شد به تب ناگاه
در دامنهیِ روياهایِ گنگ
نازک بلورهای سُريد در آب
برکه مست شد و سرودخوانان
در پيچاپيچ نازکِ تناش لغزيد
هزارجام ِ سيمگون رويا
نوشيد از شرابهیِ موها
دخترک مست و خيس و لرزانتن
برون شد از خوابِ چشمهیِ رقصان
هزار چکابهیِ سيمگون
هديه کرد بر خاکِ تشنهی بيدار
تنهايی دشتِ سرد
بهگل نشست در يک آه
سپيد ِ ياسهایِ وحشی
عطرآگينبلندای هزار مريم
شرمگينخوابآلوده بنفشههای پاک
درميانه هزارشقايق ِ شرم
تنِ دشت گلگون شد
رنگينكمانِ هزاررنگ
روييد از رويایِ ستاره و برکه
آسمان
سپيده را پس زد
گام بر خون
خسته از شب
شبِ ديرپای و ماننده
خسته از هراس
بيمناکِ اين کابوس
هراسی سخت پاينده
خسته از زوزهیِ گرگ
بعبع ِ گوسفندانِ پُردنبه
گوشها همه پُر
از پارس ِ این باوفا یاران
این نگهبانانِ شایسته
عوعویِ سگان پيوسته
خسته، باز هم خسته
دلزده از مردمانِ بشکسته
فرقها همه چاک
گِل بر سر و روی
بر تن همه زخم
از دست خويش بنشسته
مردمانی بس ساده
پيرو ِ مهربانشبان
اين نیزنِ عصرهایِ چرا
وان باوفا سگِ گله
شب ندارد هيچ پايان
با چنين بعبع ِ پيوسته
زوزهیِ گرگ اينسوی
تيغی تيز در دگرسوی، آماده
پيرامون، همه خون
سلاخ بهانتظار بنشسته
مويهیِ گوسفندانِ دلبسته
بع بع و به به
به شبان و اين نی ِ پُرسوز
چنين نرم و خوشآواز
خسته، دلزده، دلمرده
از هياهویِ طبل در برزن
گوسفندان، همه در صف
در انتظار ِسلاخ بنشسته
مهربان سلاخ ِ سيهپوش
مینوشاند آب پيوسته
گوسفندان اندوهگين
دردمند و دلخسته
در سوگ وان مهربانگرگ
چشمها از گريه
بهخون بنشسته
سيهپوشان همه در نوبت
در صفهای طويل پيوسته
کوی و برزن پُرخون
جایِ گامها بر خون
خون لخته لخته
اما
نگردد خاموش هرگز
عوعویِ تيز ِ سگان
زوزهیِ هيز ِ گرگان
بعبعِ بیپايانِ گوسفندان
پژواکِ اين گوشخراش آوا
تا ابد در گوش پيوسته
آبی ِنام ِ تو
نوشتم نامات را بر ابر
ابر تاب برداشت
باران شد
باريد بر همه کوچههایِ شهر
باران
باريد بر ديوارهایِ خسته و فروريخته
بر خانههای متروکه
بر پنجرههایِ بستهی دوستیهای دور
بر تن نازکِ زردانهگلهایِ يخ
بر خاطراتِ غباربگرفته
بر زردیِ عکسهایِ قديمی
بر شادمانی ِ زردِ لبخندهایِ کاغذی
باران
باريد بر جویهایِ تشنهی شهر
جوی پرشد از آواز باران
رقصان به راه شد
رفت تا رود
نام ِ تو را نوشت بر آبی رود
رفت تا دريا
نام ِ تو نشست بر پولکِ ماهيان ِ خوابزده
دريا آبی
دريا مواج شد
هر موج نوشت نام ِ تو را
بر تن ِ شنهایِ خرد
بر تن ِ صخرههایِ سخت و تنها
صخره ترک خورد
گلهایِ کوچکِ آبی
روييد از درز ِ نازک صخرهها
بهار شد
باران باريد بر سنگفرشهای تبدار
نام تو در خاک شد
ريشريش ِ ريشههای داغدار را
سيراب کرد
بر دانههای خفته خنديد
به خاک و ريشه و دانه
رويایِ رويش بخشيد
بهار خواهد آمد
نام تو را هر جوانه
هر ساقهی ترد و سبز
هر سبزبرگِ درختِ پير
و هر قاصدک رقصان در باد
در همه شهر، درهمه دشت
زمزمه خواهد کرد
ديوارهایِ نيمريخته
بر خانههایِ متروکه
سبز خواهند شد
از درز بستهی پنجرههای نوميدی و ترديد
از قهرِ ِ پنجره با نسيم و باران و باد
نام ِ تو سرک خواهد کشيد
و زردی لبخندها
در چهارچوبِ رنگورورفتهیِ عکسها
سبز خواهد شد
در همه دشت، در همه شهر
در کوی و برزن
بر درز پنجره
بر صخرههای سخت دريا
بر کوه و جنگل
بر خوابِ درخت و ديوار
بر آشيان ِ تهیمانده از پرنده
رويای رنگين ِبهار میرويد
دگربار
سبز آبی سبز